سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هر که خوش نیّت گردد، پاداشش فراوان شود، زندگی اش خوش گردد و دوستی اش [بر دیگران [لازم شود . [امام علی علیه السلام]

بازگشت - فروغ چشمان

Powerd by: Parsiblog ® team. ©2006
بازگشت(دوشنبه 86 مرداد 22 ساعت 1:22 صبح )
« چه هوای سردی! نه؟ » این رو اولی پرسید. گفت: « سلام. تو می دونی اینجا چه خبره؟ »

دومی یه نگاه به اون کرد. از حرف طرف خنده ش گرفته بود. سری تکون داد و گفت: « کمی صبر کن. می فهمی...».

اولی گفت: «امیدوارم...»

چند دقیقه ای گذشت. دومی با اون لباس سفید عجیبش راه افتاد. اولی هم پشت سرش رفت. بدون اینکه بفهمه کجا داره می ره. اون حتی نمی دونست الان کجاست.

احساس سر درد شدیدی می کرد....

خیلی سعی می کرد یادش بیاد. اما هیچی....

حالا به اونجا رسیده بودن....

چقدر به نظرش آشنا میومد. اما هر چی فکر می کرد نمی فهمید اونجا کجاست.

طاقت نیاورد. پشتش رو به دومی کرد و پرسید: «ای بابا! من رو کجا می بری؟! زود بگو اینجا کجاست. زود باش! »

برگشت. دومی رو دید. اون یه جوری شده بود... انگار مُرده بود. بی حرکته بی حرکت!انگار داشت می خندید.

ترسید: « چی شده؟ » . هیچ جوابی نیومد.

کمی اونطرف تر رو نگاه کرد. همه جا پر از سبزه بود. سبزه سبز. مثل اینکه جشنی به پا بود...

کم کم داشت می فهمید...

دومی رو می شناخت! اون دو تا با هم بودن....همیشه...

آره... خودشه... اونا با هم دوست بودن... اما اون اتفاق....

حس کرد صداهایی رو می شنوه... برگشت: «اینجا کجاست؟!؟ »

همه چیز رو تار میدید...سرش گیج می رفت.... خوب نمی دید... نمی تونست حرکت بکنه....

فقط شنید که یکی می گه:

« این یکی برگشت! برگشت!....... این یه معجزه ست.... یه معجزه.... ».

» kimya moetamed
»» نظرات دیگران ( نظر)


لیست کل یادداشت های وبلاگ
آلبوم معین - طلوع
[عناوین آرشیوشده]


بازدیدهای امروز: 4  بازدید
بازدیدهای دیروز: 11  بازدید
مجموع بازدیدها: 49374  بازدید
[ صفحه اصلی ]
[ پست الکترونیک ]
[ پارسی بلاگ ]
[ درباره من ]

» لوگوی دوستان من «
» آرشیو یادداشت ها «
» اشتراک در خبرنامه «