آنکه دانشي را پنهان کند، گويي نادان است . [امام علي عليه السلام]

فروغ چشمان

Powerd by: Parsiblog ® team. ©2006
   1   2      >
+ آلبوم معين - طلوع(سه‏شنبه 8 آبان 1386 ساعت 11:44 صبح )
 
آلبوم جديد و زيباي معين به نام طلوع


Download New Album Moein - Tolou







کيفيت 192Kbps :

ملاقات

خوشبيني

جدائي

اي عشق

وقتي تو با من نيستي

به تو گفتم نگفتم

تو مگه قلب مني

طلوع

بت پرست

شراب

اي دريغ

کيفيت 24Kbps :

ملاقات

خوشبيني

جدائي

اي عشق

وقتي تو با من نيستي

به تو گفتم نگفتم

تو مگه قلب مني

طلوع

بت پرست

شراب

اي دريغ


 


منبع : http://www.persianuser.com



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ چت با قرآن(شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 5:48 عصر )

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم
گفتي: فاني قريب
    
.:: من که نزديکم (بقره/۱۸۶) ::.


گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم
گفتي: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد کن (اعراف/۲۰۵) ::.


گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لکم
    
.:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.


گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه
   
  .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/۹۰) ::.


گفتم: با اين همه گناه... آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟     
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.


گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/۲-۳) ::.


گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
    
.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/۵۳) ::.


گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.


گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم! ...  توبه مي‌کنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
    
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.


ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک     
گفتي: اليس الله بکاف عبده
    
.:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/۳۶) ::.


گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيکار مي‌تونم بکنم؟
گفتي:


يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو الذي يصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...   


برگرفته از وبلاگ : http://kosar21.blogfa.com/



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ داستانهاي کوتاه کوتاه(شنبه 31 شهريور 1386 ساعت 3:16 صبح )

وقتي به دوستانم گفتم شيشه ها هم دل دارند همه به من خنديدند , ولي من با چشمان خودم ديدم  وقتي روي  شيشه اي که از سرما بخار گرفته بود  نوشتم   " من تنهايم "   برايم گريه کرد ...


 


يادش آمد که وقتي بچه بود ، چقدر خوب اداي راه رفتن پدر بزرگ را در مي آورد.
دست به عصا ، کمر خميده ، قدم هاي لرزان و آهسته درست مثل پدربزرگ.
حالا ديگر سالها از آن زمان گذشته ، ديگر نمي خواهد اداي پدربزرگ را در بياورد.اما نمي تواند.


 


خودم را مرتب کردم.راست ايستادم ، سرم را بالا گرفتم.
- لعنت به اين زندگي.
يک قطره باران از لبه عينکم لغزيد و سقوط کرد روي لبم ، با زبانم به آرامي بلعيدمش ، لذت بخش بود ، درونم خالي شد.
- آخ کاش بودي لا مصب
هروقت که منتظر قطار بودم حس مي کردم که حتما يه بهانه اي هست که يک آدم ديوانه از هل دادن من به روي ريل هاي قطار لذت ببرد ، به اين دليل هميشه ، اينجا ، لبه مرگ مي ايستادم.بعضي از اوقات از ترس حتي به پشت سرم هم نگاه نمي کردم ، فقط با خودم مي گفتم :
- لعنتي هلم بده ديگه


 


وقتي چند لحظه پيش از شروع پرده اول ، ستاره ي نمايش افتاد و مرد ، کارگردان گفت : نمايش بايد اجرا شود.امشب به جاي بازيگر کار آموز، ستاره نمايش بايد نقش نعش را بازي کند.
بازيگر کارآموز به سرعت تغيير لباس داد.اجراي او عالي بود.
ستاره نمايش آخرين نقشش را بي نقص بازي کرد.
بازيگر کارآموز موقع تعظيم در برابر طوفاني از کف زدن هاي پرشور ، سرنگي را که در جيب داشت لمس کرد.


 


در روزگار دور مريدي در هند زندگي ميکرد که شنيد استادي بسيار خوب در ايران زندگي مي کند از آنجا که وسايل نقليه اندک بود تا ايران براي ديدن استاد پياده آمد


وقتي به در خانه ي استاد رسيد به او گفت: من از هند تا اینجا پیاده آمده ام تا فقط یک سوال از شما بپرسم


و استاد قبول کرد . مرید پرسید : برای اینکه راحت تر منظورم را بیان کنم آیا میتوانم هندی صحبت کنم؟؟؟


استاد گفت بله و در را بست


مرید دوباره در زد و استاد از داخل منزل پاسخ داد : تو می خواستی یک سوال بپرسی و آن را هم پرسیدی


 


 


در زمان های دور بودا در حال عبور از مزرعه ای بود که کشاورزی نزدیک شد و گفت :


ای بودا تو می گویی همه می توانند به اشراق برسند پس چرا هیچ کس به اشراق نمی رسد؟


بودا لبخندی زد و گفت : از تو دوست خوبم خواهشی دارم      می توانی تا عصر لیستس از خواسته های اهل روستا را برایم بنویسی؟


کشاورز قبول کرد و از آنجا که روستا کوچک بود تا عصر لیست را نزد بودا برد


بودا لیست را نگاه کرد و دوباره لبخندی زد و گفت دوست من آیا خودت این لیست را خوانده ای؟


مرد گفت :آری


بودا گفت : از میان تمام مردم ده هیچ کس نخواسته به اشراق برسد و من هم گفتم هر کسی که ( بخواهد ) می تواند به اشراق برسد



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ باز هم آفلاين(پنجشنبه 29 شهريور 1386 ساعت 1:3 صبح )

بعضي عشقها مثل حضرت نوح اند. فقط از ترس طوفان ميان طرف تو بعضي عشقها مثل حضرت آدم اند. فقط خاصيتشون اينه که اولينه بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند. بايد توشون همه چيتو قرباني کني بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند. آخرش آدم رو به صليب مي کشند بعضي عشقها مثل حضرت موسا اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه


 


خدايا! به من رفيقي بده که با من گريه کند. دوستي که با من بخندد را خودم پيدا خواهم کرد !


 


خدا تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد..


 


چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشت


 


خطر خوشبختي در اين است که آدمي در هنگام خوشبختي هر سرنوشتي را مي پذيرد و هرکسي را نيز .


 


براي شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهي مرده اي هم مي تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند


 


شما دل به يار خود بسپاريد ، ولي نه براي نگهداري آن ، زيرا فقط گرمي زندگي است که مي تواند دلها را حفظ کند .


 


در عمق تاريکي تکيه بر اين سد سکوت نگاهت را در تصويرم مي جستم.... بر شوق يخ زده ام پلک هايت را بگشا من اينجاهستم ايستاده در کنارت نه حرف نخواهم زد نگذار سکوت اين ديوار بلند بشکند... بايدي در کار نيست نه من مانده ام و نه تو سالهاست که به آغاز نرسيده ايم



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ 6 حاجت(پنجشنبه 29 شهريور 1386 ساعت 12:56 صبح )

به نام خدا


يا عرض سلام و التماس دعا


6 حاجت در گرو شش خصلت


حضرت امير عليه السّلام مي فرمايد:


 مردي نزد رسول خدا ص آمد و گفت: يا رسول الله مرا به عملي راهنمايي کنيد، به عملي که به سبب آن:



  1. خدا مرا دوست بدارد                     

  2. مردم مرا دوست بدارند

  3. دارائيم فراوان شود

  4. بدنم سالم بماند

  5.  عمرم طولاني شود

  6. خدا مرا با تو محشور کند

رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمودند:


 اين 6 حاجت 6 خصلت مي خواهد:



  1. گر مي خواهي خدا تو را دوست بدارد از او بترس و از گناه پرهيز کن.

  2. اگر مي خواهي مردم تو را دوست دارند به آن ها خوبي و نيکي کن و به آنچه در دست آن هاست طمع نکن و چشم نينداز.

  3. اگر مي خواهي دارائيت فراوان شود زکوة بده.

  4. اگر مي خواهي بدنت سالم بماند فراوان صدقه بده.

  5. و اگر مي خواهي عمرت طولاني شود صله رحم کن(ديد و بازديد خويشان)

  6. و اگر مي خواهي خدا تو را با من محشور کند سجده را براي خدا طولاني کن.

(داستان هاي رسول خدا ، مير خلف راده ص 27 و 28)


قال علي عليه السلام


اجملو في الخطاب تسمعوا جميل الجواب


نيکو سخن گوئيد تا پاسخ نيکو بشنويد


Good words beget good answers



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ آفلاينهاي عاشقانه(سه‏شنبه 27 شهريور 1386 ساعت 2:45 صبح )

زدم فرياد خدايا اين چه رسميست . رفيقان را جدا کردن هنر نيست. رفيقان قلب انسانند خدايا.بدون قلب چگونه مي توان زيست


 


روزي ازم پرسيد:بزرگترين آرزوي توچيست؟ گفتم:تحقق يافتن آرزوي تو.....اما افسوس هرگزندانستم آرزوي تو جدايي از من بود


 


امشب براي گريه ام يک شانه مي خواهم که نيست دراين خرابات جهان يک خانه مي خواهم که نيست در غربت چشمان تو تنهاييم اواره شد در وصف اين نامردمان يک واژه مي خواهم که نيست


 


وقتي خواستم بميرم. گفتند:بزرگترين گناه نا اميدي است. وقتي براستي سخن گفتم . گفتند: دروغ است . وقتي به ستايش روي آوردم گفتند: خرافات است. وقتي گريستم . گفتند: کودکانه است. وقتي خنديدم گفتند: ديوانه است. حال دگر مانده ام ..... و حال که ديگر! سخن نميگويم. گويند عاشق است! اين است زندگي من ....


 


بودنم را هيچکس باور نداشت, هيچکس کاري به کار من نداشت, بنويسيد بعد مرگم روي سنگ, با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ, او که خوابيده است در اين گور سرد, بودنش را هيچکس باور نکرد,


 


به ديدارم بيا،هر شب دراين تنهايي تنهاو تاريک خدا مانند دلم تنگ است بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زير سر پوش سياهي ها دلم تنگ است



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ متن هاي کوتاه و با ارزش(يکشنبه 25 شهريور 1386 ساعت 2:7 صبح )

شايد زندگي ان جشني نباشد که ما ارزويش را داشتيم...اما حال که به ان دعوت شده ايم پس بگذار تا ميتوانيم شاد باشيم...


 


زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم


 



جبران خليل جبران:
بهترين بخشي را در هر فرد جست وجو کن و اين را به او بگو. همه ما به چنين محرکي نيازمنديم، هر بار که از کار من ستايش مي شود، فروتن تر مي گردم چون احساس ناديده گرفته شدن يا ناخوشايند بودن نمي کنم. نگريستن به عظمت همسايه ات را بياموز و عظمت خودت را نيز بنگر.


 


  آدم به جرم خوردن گندم


 با حوا


 شده رانده از بهشت


 اما چه غم


حوا خودش بهشت است


 


زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست


زندگي حس غريبيست که يک مرغ مهاجر دارد


زندگي سوت قطاريست که در خواب پلي ميپيچد


 



زندگي به مرگ گفت: زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد...


 


زندگي چون گل سرخيست پر از خار پر از عطر پراز برگ لطيف يادمان باشد اگر گل چيديم :


عطر وخاروگل وبرگ همه همسايه ديوار به ديوار همند


 


ديروز جز خاطره اي بيش نيست و فردا فقط يک روياست 


 اما اگر امروز را خوب زندگي کني تمام ديروز هايت


به خاطره اي خوش و تمام فرداهايت به روياي اميد تبديل خواهد شد.


 

زندگي، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!

 


 


زندگی چیست ؟


اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟


اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟


اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟


 اگر زندگی است چرا می میریم ؟


اگرعشق است چرا به آن نمی رسيم ؟


اگر عشق نيست پس چرا عاشقيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ا


» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ واپسين سخنان داريوش کبير(شنبه 17 شهريور 1386 ساعت 2:39 عصر )
آخرين لحظات عمر داريوش کبير

» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ داستانهاي کوتاه و عبرت انگيز(شنبه 10 شهريور 1386 ساعت 8:32 عصر )

شيطان


دو پسر بچه ايستاده بودند و عبور شيطان را مي نگريستند، نيروي مجذوب کننده چشمانش را هنوز به ياد داشتند.
- واي، از تو چه مي خواست ؟
- روحم را و از تو چه خواست؟
- سکه اي براي آنکه تلفن کند.
- بهتر است برويم و چيزي بخوريم.
- آري. خيلي دلم مي خواهد اما نمي توانم . زيرا تنها سکه ام را به او دادم.
- اشکالي ندارد در عوض من صاحب سکه هاي فراواني شده ام.
---------------------------------
سکان را به من بده


خدا با لبخندي مهر آميز به من مي گويد:‹‹آهاي دوست داري براي يک مدتي خدا باشي و دنيا را براني؟››


مي گويم:‹‹البته به امتحانش مي ارزد.


کجا بايد بنشينم ؟


چقدر بايد بگيرم ؟


کي وقت ناهاراست ؟


چه موقع کار را تعطيل کنم؟››


خدا مي گويد:‹‹ سکان را بده به من! فکر مي کنم هنوز آماده نباشي››.

---------------------------------

تصادف


------------


صحنه اول :
    مرد مي خواست از خيابان اصلي به کوچه فرعي بپيچد . سرعتش را کم کرد ، راهنما زد و پيچيد . درست در سر تقاطع با يک موتوري شاخ به شاخ شد . موتوري که با سرعت از فرعي بيرون مي آمد ، تعادلش را از دست داد و به زمين خورد . ضربان قلب مرد بالا رفته بود و نفس نفس مي زد . با عصبانيت و ترس از اينکه نکند موتوري طوري شده باشد پياده شد . موتوري سر پا ايستاد . سر زانوهايش خراشيده بود و خاکي شده بود . به غير از اين طوريش نبود . مرد  به او پرخاش کرد : " اينجوري از فرعي بيرون مي آيند ، مادر ... ؟ "
لحظه اي بعد مشت موتوري بود که به بيني مرد خورد . هنگامه محشر به پا شد . مردم به دور آنها که دست به يقه شده بودند جمع شدند . موتوري فرياد مي زد : بي همه چيز ، چرا فحش ناموسي مي دي ؟"


 و مرد نعره مي زد :" بي همه چيز تويی ، مردم را جون به لب می کنی ، بی قانونی می کنی و دو قورت و نیمت هم باقیه ؟ "
ساعتی بعد مرد و موتوری با بنی و لب خون آلود در راهروی کلانتری نشسته بودند و با چشم و ابرو همدیگر را تهدید می کردند .



صحنه دوم :


مرد خسته از روزی چنین پر دردسر با اعصاب داغون به خانه برگشت . اول کمی با اهل خانه پرخاش کرد . ولی بعد پشیمان شد . تقصیر آنها نبود که تصادف کرده بود و تقصیر آنها نبود که با یک آدم بی منطق دعوایش شده بود . به ناچار برای آنکه کمتر ایجاد تنش کند و آرام بگیرد به اینترنت پناه برد. یکی از وبلاگهای محبوبش را که یکسال بود هر شب می خواند و گهگاه برای آن نظر می داد ُ باز کرد . 


نویسنده این بار نوشته بود :


 " امروز حال مادرم بدتر شده بود . با دکتر تماس گرفتم . گفت باید آمپولی را که گفته بود سریعاً تهیه کنیم . با خواهرم تماس گرفتم. سرکار نبود . برای همکارش پیغام گذاشتم . موتور آقا رضا را قرض گرفتم . اینقدر هول بودم که نفهمیدم چطور از کوچه بیرون آمدم  ، با یک سواری تصادف کردم . می خواستم عذر خواهی کنم که به مادرم فحش داد . خونم به جوش آمد و یک مشت به صورتش زدم .
   نمی دانم اگر خواهرم به موقع پیغام من را دریافت نمی کرد ، مادرم در چه حالی بود .



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ تشنه صداي آب(شنبه 10 شهريور 1386 ساعت 8:26 عصر )
آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تکان مي‌داد. گردوها در آب مي‌افتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد مي‌آمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت مي‌‌برد. مردي که خود را عاقل مي‌پنداشت از آنجا مي‌گذشت به مرد تشنه گفت : چه کار مي‌کني؟
مرد گفت: تشنة صداي آبم.
عاقل گفت: گردو گرم است و عطش مي‌آورد. در ثاني، گردوها درگودال آب مي‌ريزد و تو دستت به گردوها نمي‌رسد. تا تو از درخت پايين بيايي آب گردوها را مي‌برد.
تشنه گفت: من نمي‌خواهم گردو جمع کنم. من از صداي آب و زيبايي حباب لذت مي‌برم. مرد تشنه در اين جهان چه کاري دارد؟ جز اينکه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجيان که در مکه دور کعبه مي‌گردند.
شرح داستان: اين داستان سمبوليک است. آب رمز عالم الهي و صداي آب رمز الحان موسيقي است. مرد تشنه، رمز عارف است که از بالاي درخت آگاهي به جهان نگاه مي‌کند. و در اشياء لذت مادي نمي‌بيند.بلکه از همه چيز صداي خدا را مي‌شنود. مولوي تشنگي و طلب را بزرگترين عامل براي رسيدن به حقيقت مي‌داند.

برگرفته از: قصه‌هاي اخلاقي عرفاني فلسفي از مثنوي / دکتر محمود فتوحي



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ آفلاينهاي محبت آميز دوستان(جمعه 9 شهريور 1386 ساعت 10:32 عصر )

تو اگر ميدانستي خنجر از دست رفيقان خوردن چه سخت است ازمن نميپرسيدي که چرا تنهايي؟؟


-----------------------------------------------


اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سو سوي غريبي است , غمي نيست . همين انتظار رسيدن شب برايم کافي است

-----------------------------------------------

گر سلطنت بلدنباشم .سلطنت نميکنم...اگر زندگي بلد نباشم زندگي نمي کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو ياد ميگيرم


-----------------------------------------------


آري اين منم که در دل سکوت شب . نامه هاي عاشقانه پاره مي کنم . اي ستاره ها اگر به من مدد کنيد . دامن از غمش پر از ستاره مي کنم



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ جملات زيبا(سه‏شنبه 30 مرداد 1386 ساعت 12:37 عصر )

گفتم چند تا جمله زيبا بذارم بينم دنيا دست کيه


 


مهم نيست چند بهار را در کنار هم زندگي کنيم* مهم اين است که چند لحظه بهاري زندگي کنيم. يادمان باشد عمر کوتاه است



-------------------------------------------------


کاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت


کاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت


کاش مي شد از قلمهايي که بر عالم رواست


با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت


 کاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان


داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت


کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود


کاين همه اي کاشها بر دفتر دلها نوشت


-------------------------------------------------


من از روييدن خار سر ديوار دانستم که نا کس، کس نمي‌گردد بدين بالانشيني‌ها


-------------------------------------------------


من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست. کنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو. هر کسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست. شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست. بر درش برگ گلي ميکوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست. تا که سهراب نپرسد ديگر خانه دوست کجاست!!!

-------------------------------------------------


» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ محبت 2(سه‏شنبه 30 مرداد 1386 ساعت 11:2 صبح )

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم
بسکه تکخال محبت بر زمين انداختيم





» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ محبت(سه‏شنبه 30 مرداد 1386 ساعت 11:1 صبح )
بعضي کارها را به هيچ رو نبايد به فردا موکول کرد.طفلي که دوان دوان به طرفمان مي آيد تا در آغوشش بگيريم و از او تعريف کنيم،همين الان به آن نياز دارد نه در زماني که براي ما مساعد است.دوستي که به شانه هايت محتاج است تا دمي گريه کند،نمي تواند در انتظار فرصت مناسب تري بماند.کسي را که مي خواهد دوباره مطمئن شود که دوستش داريد نبايد به اميد فردا رها کنيد.



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ فروغ(چهارشنبه 24 مرداد 1386 ساعت 12:42 صبح )

در تمام عمر يک بار عاشق شدم عاشق کسي که برق چشمانش برايم فانوس و برق نگاهش نشانه عشق است
روزگاريست در پي آنم که آن چشمهاي جذاب را که در روح من تاثير کرده اند به چيزي تشبيه کنم.اما دراين گنبد گيتي چيزي که مانند آن گوهر فروزان باشد نمي يابم.
ديدگانه تو به آفتاب مانند نيست.زيرا خورشيد در شب فروزندگي ندارد.و با ستارگان هم تراز نسيت.زيرا درخشندگي آنها افزونتر از ستاره است
به آتش شبيه نيست. زيزا آتش روزي خاکستر مي شود.
با الماس هم سنگ نيست زيرا از الماس لطيف تر و نرمتر است.
با بلور قابل مقايسه نيست زيرا بلور مي شکند. و اگر شکست تلا لو ندارد.
با آيينه نمي توان همانندش نمود.زيرا آيينه پست تر از آن است که به چشم دلدار من شبيه باشد.
پس اين ديده گان به فروغ خداوندي شبيه است .
که نورش همه جا را فرا گرفته و تاب و فروغ همه چيز را دارد.



» kimya moetamed
»» نظرات ديگران ( نظر)

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[8/8/1386- 11:44 ص] آلبوم معين - طلوع
[31/6/1386- 5:48 ع] چت با قرآن
[31/6/1386- 3:16 ص] داستانهاي کوتاه کوتاه
[29/6/1386- 1:3 ص] باز هم آفلاين
[29/6/1386- 12:56 ص] 6 حاجت
[27/6/1386- 2:45 ص] آفلاينهاي عاشقانه
[25/6/1386- 2:7 ص] متن هاي کوتاه و با ارزش
[17/6/1386- 2:39 ع] واپسين سخنان داريوش کبير
[10/6/1386- 8:32 ع] داستانهاي کوتاه و عبرت انگيز
[10/6/1386- 8:26 ع] تشنه صداي آب
[9/6/1386- 10:32 ع] آفلاينهاي محبت آميز دوستان
[30/5/1386- 12:37 ع] جملات زيبا
[30/5/1386- 11:2 ص] محبت 2
[30/5/1386- 11:1 ص] محبت
[24/5/1386- 12:42 ص] فروغ
[همه عناوين(21)]


بازديدهاي امروز: 4  بازديد
بازديدهاي ديروز: 6  بازديد
مجموع بازديدها: 2236  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» لوگوي دوستان من«

نام:

ايميل: